X
تبلیغات
رایتل

مفسر


فردا اولین سالگرد ازدواج منه


به همین مناسبت خواهر شوهرهای عزیزم به من زنگ زدن و پیام دادن که این واقعه مهم رو بهم تبریک بگن غافل از اینکه این مسئله نه تنها من رو خوشحال نکرد بلکه تمام خاطرات تلخ رو یکبار دیگه برام زنده کرد 


هرچند تقریبا هر روز خودم این وقایع رو مرور میکنم  ولی اینکه مجبورم جلوی دیگران خودم رو خوشحال و شاد نشون بدم، بیشتر عذابم می ده.


مطمئنا این یک سال تلخ ترین و سخت ترین سال زندگی ام بود. توی این یک سال به اندازه کل 29 سال قبلش اشک ریختم، خشمگین شدم، بیمار شدم، مورد توهین و تحقیر و زخم زبون قرار گرفتم و به اندازه 10 سال پیر شدم.


الان هر وقت با یه جوون مجرد رو به رو می شم، تو دلم می گم

صبر کن ازدواج کنی   می فهمی که تا الان چقدر توی اوهام زندگی می کردی


بدتر از همه اینکه جناب اقای شوهر هم تحت تاثیر خواهرهاش این واقعه مهم رو به من تبریک گفت که دلم می خواست می تونستم خفه اش کنم

چون اگه هر کس ندونه  اون که خوب از همه چیز خبر داره و می دونه که این یک سال چقدر بد گذشته

خودش بارها ابراز ندامت کرده و گفته که چقدر از ازدواج کردن پشیمونه


یادش رفته که بهمن ماه گذشته وقتی بهش گفتم امروز سالگرد ازدواج خواهرمه  گفت: این کار ها مال بچه قرتی ها است. یعنی که چی حالا بعد سی سال سالگرد ازدواج رو جشن گرفتن


منم گفتم خیالت راحت ما هیچ وقت سالگرد ازدواجمون رو جشن نمیگیریم  چون هیچ کس توی سالگرد بدبخت شدنش شادی نمیکنه.


حالا همون آدم این روز مهم رو پیشاپیش به من تبریک گفته .


دقیقا حال روز عقد برادر شوهرم رو دارم  اون روز هم ناراحت بودم چون یاد روزهای عقد خودم افتادم که چقدر ساده انگارانه به زندگی و ازدواج فکر می کردم و تصورم این بود که زندگی خوبی خواهم داشت.  تداعی همه اون روزها و تجربیات تلخ بعدی اش حالمو به هم می زد.

جاری بیچاره ام روز عقدش کلی شاد بود

الان یه ذره دو زاری اش افتاده که دنیا چه خبره

اینکه اوهام دختروونه که تا قبل از این داشت  چقدر کودکانه بود.


مسخره تر از این دیدن دخترهای اطرافمه که مهم ترین مشکل زندگی شون اینه که ازدواج نکردن و به خاطر این مسئله ناراحتن و دچار افسردگی شدن


کلا همه تو این دنیا سر کارن

هر کسی ارزوی چیزی رو داره که نداره و فکر می کنه خیلی مهمه     بعد که به دستش اورد تازه می فهمه که چقدر پوچ و توخالی بوده.


من هم فکر می کردم که عروس شدن چه واقعه جذاب و فوق العاده ای می تونه باشه

روز عروسی ام هم شاد و سر حال بودم اما وقتی شوهرم منو برد گذاشت خونه خواهر شوهرم و خودش به همراه خانواده اش رفتن پیش مهمون ها و حسابی خوش گذروندن و ساعت 11 شب منو بردن تو مهمونی و به فاصله چشم بر هم زدنی همه مهمون ها خداحافظی کردن و رفتن، من تازه فهمیدم که تنها عروس دنیا هستم که تو عروسی خودش حضور نداشت


و هیچ وقت این رو نمی تونم فراموش کنم

حالا بعد اون افتضاح همه شون به من تبریک می گن

بیشتر شبیه یه دهن کجیه


این فقط از یه عده ملایری لر ممکن بود بربیاد.


برای خودم متاسفم که انقدر ابلهانه ازدواج کردم

با مردی که قلب نداره معنی ازدواج،  محبت کردن و مسئولیت پذیری رو درک نمی کنه


چند تا مرد سراغ دارین که خرج کلاس زبان برادرش رو بده   ولی به زنش نفقه پرداخت نکنه؟؟؟؟


چند تا مرد سراغ دارین که وقتی زنش مریض می شه حاضر نباشه اون رو بیمارستان ببره و کلی هم توهین کنه ولی مرتب عموش رو از این مطب به اون مطب بچرخونه؟؟؟؟؟


چند تا مرد سراغ دارین که حاضر نباشه زنش رو برای تفریح بیرون ببره   به زنش بگه من تو رو نمی رسونم مگه من اژانس تو ام ؟ ولی همیشه دنبال این باشه که با خانواده اش و خواهر و خواهرزاده هاش بره بیرون و تفریح کنه؟؟؟؟


حتما این به ذهن می رسه که زن این مرد مشکلی داره که مرد دوست داره وقتش رو با دیگران سپری کنه  ولی این یه دروغ محضه


چون از همون اولین روز عقدمون این مشکل وجود داشت.


دیگه خیلی هم مهم نیست چون الان وقتی شوهرم خوش اخلاق میشه من ازش بدم میاد


الان این منم که دوست دارم وقتم رو با هرکسی بگذرونم جز با اون.


ولی واقعا مسخره است که با وجود همه اون روزهای بد زنگ می زنه و میگه عزیزم سالگرد ازدواجمون مبارک!!!!!!!